داستان خودم
خوب دیگه این وبلاگ شاید پایانش این آپ باشه البته باز هم میگم شاید
هر آغازی یه پایانی داری مثل کتاب مثل یک فیلم مثل زندگی که با تولد شروع میشه و با مرگ هم پایانش فرا میرسه و مثل یه دوستی که تبدیل به عــــشـــق میشه اما بعد جدایی تموم میشه آره من کسی که با تمام وجودم دوستش داشتم و عاشقش بودم منو تنها گذاشت ترکم کرد کسی که خیلی از این آپ های وبلاگ تقدیم به اون کرده بودم کسی که همه چیزمو به پاش گذاشته بودم اما رفت قدر ندونست نمیدونم از کجا شروع کنم نمیخوام داستان براتون تعریف کنم من 30 بهمن سال 1388 با مریم آشنا شدم من پسر بی تجربه ای تو دوستی نبودم اما از همون اول یه حس خاصی نسبت بهش داشتم واقعا" دوستش داشتم عاشقش بودم اوایل دوستیمون خیلی دوران خوبی داشتیم خیلی خاطره های قشنگی داشتیم تا اینکه بعد یه مدتی منو مریم سر یه سری از مسائل بعضی وقط ها با هم دعوا داشتیم دعواهایی که سر کوچک ترین چیز ها حالا بگذریم مریم 6 بار با من کات کرد اما هر 6 بار برگشت اما دفعه اخر که برگشت به عشقمون قسم خورد به جون من قسم ورد به جون عزیز ترین کساش قسم ورد که دیگه کات نکنه اما با سر اشتباهی که خودش کرده بود و من باید کات میکردم نه اون کات کرد باز تنهام گذاشت تنهام گذاشت با اون هم قول امیدی که به من داده بود مریم میدونم که میای این آپ میخونی بدون خیلی بی معرفتی خیلیییییییییییییییی من هم چیزمو به پات گذاشتم از هیچ چیز واست کم نذاشتم سال نو بهت اس ام اس دادم تبریک گفتم جواب ندادی تولدم چشمم همش به گوشیم بود که یه تبریک بهم بگی اما نگفتی خیلی نامردی لیاقت دوست داشتن نداشتی یه روز با خودم فکر میکردم که اگه تورو با یه غریبه ببینم شهر اتیش میزنم اما الان حاضر نیستم کبریتی روشن کنم تا ببینم کجایی بهم قول داد بودی یا مرگ یا تو همه اینا یادت باش در اخر هم یه شعر مینویسم
یادمان باشد اگر شا گلی را چیدیم
وقت پر پر شدنش سوز نوایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم ز غفلت من مایی نکنیم
یادمان باشد سر جاده عشق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سر پایی نکنیم
یا علی


